بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
▒▓♥ ماهان عشـ❤ــق ♥▓▒
وبلاگicon

▒▓♥ ماهان عشـ❤ــق ♥▓▒
مـــــــــــاه زندگیـــٍ بابا و مامانــــــــ
آخرين مطالب
لینک دوستان
بسم الله الرحمن الرحيم * وإِن يَکادُ الّذينَ کَفَروا لَيُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و يَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمين

سلام عزیزانم ! 

  خدا رو شکر سال تحصیلی هم روزهای آخرش رو میگذرونه و تعطیلات کم کم داره شروع میشه. به امید خدا امسال تابستون برنامه های زیادی برای ماهان دارم و تا مهر ماه ممکنه پست جدیدی نذارم مگر در موارد خاص .

  از همه دوستان و عزیزانی هم که لطف میکنن و سر میزنن ممنونم.حتما در اسرع وقت سعی میکنم لطف بیکرانتون  رو جبران کنم.فعلا حدود 60 کامنت تایید نشده از دو پست قبل مونده که به مرور تایید میکنم.همینجا عذرخواهی میکنم از اینکه اینقدر دیر جواب میدم و سراغتون میام.

  و تو پسر عزیزم !همه وجودم.این وقفه رو توی ثبت خاطراتت بپذیر.همه سعیم رو میکنم تا تابستون خوبی رو پیش رو داشته باشی.

  خدا جونم خودت میدونی من چی میخوام.ازت میخوام به ماهان و من این قدرت رو بدی که حداکثر استفاده رو از این مدت ببریم.خواهش میکنم اون پشتکار بیکار را به من برگردان.و بهترینش را هم به ماهان عطا کن.آمین یا رب العالمین.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 پ.ن:خیلی دلم برای کوچولوهای خوشملتون تنگ میشه.تو این مدت سعی میکنم حداقل هفته ای یک بار هم که شده به دیدنشون بیام.حتی شده در سکوت.

فقط به خاطر تو

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                          

 

♥ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ♥ مامان ♥

سلام گل پسر شجاع من!

  عجب دنیایی دارین شما بچه ها.یه وقتایی خودتون رو از نرده پله آویزون میکنین و در حالی که مامان داره از ترس سکته میکنه اصلا یه ذره هراس هم به دلتون راه پیدا نمیکنه و یه وقتا از یه چیزایی میترسین که آدم رو به فکر میندازه آخه چه برداشتی از اون تو ذهنتونه.

  چند روز پیش برده بودمت یه مزرعه.از دور تا چشمت به مترسک افتاد گفتی مامان آقاهه اونجاست.تقصیر من بود که یهو بی مقدمه و بدون توضیح گفتم اون مترسکه.همین یک کلمه کافی بود که دیگه جلوتر نری.همش میگفتی بریم خونه.البته خداییش مترسکش هم خیلی بی قواره بود ولی ظاهرا اسمش برات ترسناک تر بود تا خودش.دیگه یه عالمه توضیح دادم و ادا در آوردم تا حاضر شدی نگاش نکنی و بریم جلوتر.وقتی هم نزدیکش شدیم باز از چهره ت پیدا بود هنوز ازش میترسی.البته قصد نداشتیم به طرفش بریم و میخواستیم مسیر مخالف بریم ولی اومدن صاحب مزرعه باعث شد ما به سمتش بریم.ببخشید مامانی .ولی خوب خوبیش به این بود که ترست کمتر از اولش بود.

  داشتم عکسا رو مرور میکردم که یه دفعه عکس مترسک اومد جلوی چشمم.پیش خودم فکر کردم وقتی ان شاءالله برای خودت یه جوان رعنا شدی چقدر برات میتونه جالب باشه که بدونی یه روز از مترسک میترسیدی.یه روز که روز شمار بالای وبلاگت اینو میگه:

.: ماهان عزیزتر از جان تا این لحظه ، 3 سال و 7 ماه و 28 روز و 22 ساعت و 21 دقیقه و 58 ثانیه سن دارد :.

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                             

 

♥ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ♥ مامان ♥

سلام همه فرزندان من!

  سال 83 یاد آور خاطرات زیبایی برای مامانی است..تیرماهش با بابایی پیمان عشق بستم،شهریورش دانشگاهم را تمام کرده و مهرماه معلمی را شروع کردم.به طور اتفاقی و شانسی و البته از سر آشنایی مسئولین اداره با نحوه عالی تدریس عمویم که سرگروه ریاضی بود سال اول مرا به بهترین مدرسه شهر فرستادند.بی تجربه بودم وترس از همکاری با معلمانی داشتم که چند سال بیشتر به بازنشستگیشان نمانده بود.و خوشبختانه همین ترس شیرین باعث شد تا نهایت تلاشم را بکنم تا سنگ اول را محکم بنا نهاده باشم.

  در سال دوم کارم بخشنامه ای صادر شد مبنی بر اینکه آقایان اجازه تدریس در مدارس دخترانه را ندارند و به همین بهانه آموزش و پرورش استان تصمیم گرفت دوره های ضمن خدمت برگزار کند .دو دوره که یکی مخصوص دروس ریاضی دبیرستان و دیگری برای دروس پیش دانشگاهی بود.بعد از پایان هر دوره آزمونی برگزار شد که مامانی در هر دو آزمون نفر اول بین دبیران خانم استان شد.و بالاجبار دروس پیش دانشگاهی را بر عهده اش گذاشتند.

   کاربرایم هم سخت بود هم شیرین .توی همان پیش دانشگاهی که درس خوانده بودم تدریس میکردم.دوش به دوش معلمان قبلی خودم.از اینکه معلم بهترین مدارس شهر بودم احساس خوبی داشتم ولی یه چیزی توی زندگیم خیلی اذیتم میکرد،بابایی یه جای دور مشغول به کار بود و ما با وجود اینکه سالها از ازدواجمون میگذشت و حالا کودکمان 2 سالش بود هنوز زیر یک سقف نبودیم.

  دیگه از این وضع خسته شده بودم.هر چند که من مجبور به تحملش بودم ولی علاقه شدید تو به بابایی و جور شدن شرایط اسکان در این شهر باعث شد عطای مدارس نمونه شهرم را به لقایش ببخشم.انتقالی به شهر محل سکونتمان به علت شرایط خوبی که توی استان بوشهر داره آسون نبود بنابراین ریسک نکرده و انتقالی استان به استان نگرفتم.در پست بندی استان فارس محرومترین نقطه رو که نزدیکترین نقطه به محل سکونت فعلیمان است انتخاب کردم.

  این شد که از دوسال پیش در روستایی درجه 3 از منطقه ای غیر برخوردار (محرومترین حالت ممکن)کارم را ادامه دادم.اوایل همکاران و مسئولان اداره قبلی خیلی تماس میگرفتن و خواستار برگشتم بودند ولی ما سه نفر تصمیم خود را گرفته بودیم.به دلایلی لازم بود که درخواست جابجاییم را مدیر کل تایید کند.یادمه روزی که نامه درخواستم را پیش مدیر کل آموزش و پرورش استان بردم بهم گفت اونجایی که میخوای بری طبقه هفتم جهنمه.مطمئنی؟و من با اطمینان گفتم امضا کنید.با خوشحالی امضا کرد و گفت برای رفتن به جهنم احتیاجی به اجازه نیست.

  ولی حالا روی سخنم با توست آقای ........طبقه هفتم جهنم تو بهشت برین من است.نمیدانی چه عشقی دارد کار کردن اینجا که عمرا اگر تو بتوانی صد سال پشت آن میزت یک هوایش را تنفس کنی.دختران جهنم تو و بهشت من ظاهرشان به حور و پری نمی ماند اما روحشان خیلی والاتر از آنهاست.اگر جهنم اینگونه است،بهشت و همه نعمتهایش برای تو .همین کنج عزلت از سرمان هم زیاد است.

   امروز روز معلم بود.دانش آموزانم جیبشان خالی اما به همت دل دریاییشان دستانشان پر است .این دوسال هدایایی گرفتم که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.دست ساخته هایشان را چون جواهراتم محافظت میکنم تا مگر از زیباییش چیزی هم به من برسد.

پ.ن1 :این پست را به عشق دانش آموزانم که الان حکم استاد را برای من دارند،معلمان عزیز خودم و همه شما مادرانی که درس زندگی به من دادید، نوشتم.روزتان مبارک.

پ.ن 2:از همه دوستانی که باپیامهای تبریکشون منو شرمنده لطف بیکرانشون کردن ممنونم.

پ.ن3: عکس هدایای دست ساز دانش آموزان در ادامه مطلب است.

 


ادامه مطلب
♥ سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ♥ مامان ♥

سلام بزرگمرد من !

  احوالاتت وروجک؟انشاءالله که همیشه خوش باشی.فدات بشم که بین همبازیهایی که اینجا داری از همه کوچیکتری ولی بیشتر از بقیه ادعای بزرگی داری.اصلا مگه کسی جرات داره بهت بگه" کوچولو ". سریع حبهه میگیری و میگی من بزرگم.چنان گرهی هم به ابروهای بالا انداخته میندازی و دستات رو مث اونایی که هندونه زیر بغل دارن از هم فاصله میدی که آدم میخواد همون لحظه درسته قورتت بده.

  دیروز با بچه ها توی حیاط بازی میکردین.چند دفعه خواستم بیارمت داخل ولی وقتی میدیدم اینقدر سرگرم  بازی هستین دلم نمی اومد.حدود دوساعتی بازی کردین و ناهارتون رو هم با هم بیرون خوردین.آخر سر باد شروع به وزیدن کرد ولی باز هم هیچکدوم حاضر نبودین بیاین داخل.تا بالاخره باد که شدید شد هر که راه خونه رو پیش گرفت.تو هم از بس خسته بودی تا دست و صورتت رو شستم و لباسهات رو عوض کردم خرو پفت دراومد.تو خواب هم با دوستات بازی میکردی وبا همون ادعای قلدرانه حرف میزدی.

  نزدیک یکساعت بعد با گریه از خواب بلند شدی و دستت روی گوشت بود و میگفتی شدید درد میکنه.کمی استامینوفن برای کاهش درد بهت دادم و رفتیم دکتر.توی معاینه چیز خاصی نشون داده نشد.دکتر هم گفتن اگه ادامه داشت باید آنتی بیوتیک شروع کنی. شب که میخواستی بخوابی بهت گفتم ممکنه گوش دردت بخاطر باد بوده و تو هم قول دادی که امروز از خونه بیرون نری.

  امروز صبح حدود ساعت ١٠ سرو صدای بچه ها دوباره توی حیاط میومد.تو هم با لوگوهات مشغول بودی.ازت پرسیدم میخوای بری بیرون؟ قاطعانه گفتی نه.(ایول.حرف مرد یک کلامه.)حتی برای امتحان کردنت در رو باز کردم و با خانمهای همسایه که با بچه ها بودن سلام و علیک کردم ولی تو باز هم سر قولت بودی.(فدات بشم من).مامان یکی از بچه ها ازت خواست که بری بیرون ولی گفتی نه.مامانم اجازه نمیده.گفتم اگه بخوای میتونی بری بیرون .ولی باز حاضر نشدی.همون خانم همسایه شروع به تعریف و تمجید ازت کرد و باعث شد هندونه های زیر بغلت چند برابر بشه.خداحافظی کردی و درو بستی اومدی داخل.من هم به جبرانش کمکت کردم و با هم جاده ای که میساختی رو تموم کردیم.

  مشغول شدن من به بازی همان و ته گرفتن غذا همان.با عجله دویدم توی آشپزخونه و داشتم قابلمه قیمه رو تغییر میدادم که یه دفعه صدات رو با لحنی عاقلانه از توی حیاط شنیدم :"این بچه ها رو ببرین داخل.بچه که نباید اینقدر بیرون از خونه بمونه."بعد هم اومدی تو و در رو پشت سرت بستی.خجل شدم.گفتم مامان تو با کی بودی؟ این جوری نباید با بزرگترت صحبت کنی.گفتی من منظورم به بچه ها بود.خاله مریم بیرون نبود.همون موقع صدای در اومد.خاله مریم(خانم همسایه) دوید و بغلت کرد و اووووووووه کنان حسابی چلوندت و بوست کرد.گفتم خاله ببخشید ماهان اینجوری حرف زد.گفت نه من بیرون نبودم از تو آشپزخونه صداشو شنیدم کارامو ول کردم اومدم بخورمش.پشت سر خاله مریم هم بقیه خانمهای همسایه قورتت دادن.

  بعدش هم خانم اسماعیلی گفتن بچه حرف بدی نزده.واقعیت رو میگه.من فقط کشته اون نگاه عاقل اندر سفیهش هستم.دیگه بماند که تو با این تعریف و تمجید ها چه قیافه ای گرفتی.منم که میدونستم این حرف تو به خاطر جنگ بین دلت و غرورت بوده به بهونه آب دادن باغچه یه ربع توی حیاط موندم تا هم زیر قولت نزده باشی و این غرور سازنده ت حفظ بشه و هم به بهونه بیرون بودن من به کام دلت برسی.چشمک

                   وروجک منی تو :*:*:*

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                           

♥ جمعه 8 ارديبهشت 1391 ♥ مامان ♥
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد
برای تو

ماهان جون! عزیز مامان و بابا! دوست داریم بدونی که..................
صفحات دیگر
آمار وب
دوستان آنلاين : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 29 نفر
بازديدهاي ديروز : 272 نفر
بازديد هفته قبل : 426 نفر
كل بازديدها : 68477 نفر